#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_357
- همیشه پیشم میمونی؟
- همیشه همیشه.
پر ذوق خندید و به توپی که جلوی پاش بود حرکتی داد و شیطون شد و توپ رو هدایت کرد طرفم.
بازی میکردیم و صیام میخندید و من فکرم درگیر این بود که وثوق فقط سه تا بستنی میخواست بخره؟
توپ رو مینداختم و نگام فقط به طرح خنده دوست داشتنی ترین موجود زندگیم بود.
توپ رو با تمام قدرت سراغ داشته از خودش طرفم پرت کرد و توپ میون بوته های باغچه گیر کرد و من درگیر شدم با در آوردنش.
صدایی نفسم روبرید و من تو صدم ثانیه چرخیدم.
- مامان ...مامان...مامان...مامان...ولم کن...
اشک هاش بود و دست و پا زدنش.
دستی لب هاش رو پوشوندو م نفرمان دادم به پاهایی که انگار میخ شده بودن به زمین.
دوئیدم و دست دراز کردم طرف بچم.
دستش سمتم دراز شد و نوک انگشتش رو تونستم لمس کنم.
خوردم زمین و بچم حتی از پشت اون دستای بی رحم هم منو صدا میزد.
بلند شدم و اون مرد سیاه پوش رسید به ماشین و من هم بازوش رو کشیدم و داد زدم: کمک...
با آرنج کوبید وسط قفسه سینم و پرت شدم عقب و بچم هنوز جیغ میزد.
پاش رو گرفتم و با پشت پاش کوبید تو دهنم.
صدای دوئیدن و داد زدن می اومد ، صدای کسی بود شبیه وثوق.
romangram.com | @romangram_com