#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_355

-میترسم وثوق.

دستش شونم رو فشرد و من حتی با وثوق هم امنیت رو حس نکردم.

صیام میخندید و دست برام تکون میداد ، به خندش لبخند بی جونی زدم واین دل لامروت من چرا دست از به شور افتادن برنمیداره؟

وثوق رفت پی بستنی خریدن و من غر زدم که تو این هوای سرد بستنی خوردنمون واسه چیه و در اصل هنوز هم دلم شور میزد.

وثوق که رفت انگار چتر حمایت از روی سرم برداشته شد.

گوشیم زنگ خورد و اسم تیام خط انداخت روی گوشیم.

- سلام.

-بی اجازه رفتی باز؟

- دلم صیامو خواست.

- حالا گوشیو بذار رو آیفون با عشق بابا حرف بزنم.

لبخندی به این همه پدرونش زدم و گوشیو گذاشتم رو آیفون و تیام گفت : مرد کوچولوی من چطوره؟

صیام - خوبم ،دلم برات تنگ شده.

از روابط حسنشون سر ذوق اومدم و صیام ادامه داد که...

صیام - امروز خیلی بهم خوش گذشت ، امروز تو کلاس شنا پارسا گفت رفتن خرید عید ، ما کی میریم؟

تیام - میریم ، قول میدم که میریم.

صیام - من میخوام خودم لباس انتخاب کنما. ، تازه با تو و مامان میخوام برم.

تیام - بذار بریم ، شما هرچی دوست داشتی انتخاب کن ، من و مامان هم باهات میایم.

romangram.com | @romangram_com