#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_354


دستم رو بیشتر فشار داد و من باز گفتم : کاش امروز صیام کلاس نمیرفت.

- نمیتونم تو خونه حبسش کنم ، بیشتر از این باهاش مخالفت کنم ازم متنفر میشه.

به این پدرانه هاش لبخند کم جونی زدم و سعی کردم بی خیال درجه تند ماشین رختشویی تو دلم بشم.

سرم شلوغ بود و دست و دلم به کار نمیرفت ، منتظر خبری از وثوق بودم ، تیام غر میزد ، تو طول روز بیش از پنج جلسه داشت ، خسته بود ، نگران بود ، دلواپس بود ، گوشیش از مشتش ول نمیشد ، بیشتر از ده بار با وثوق حرف زده بود .

تیام تو جلسه بود و گوشی من زنگ خورد.

وثوق بود و من سریع گفتم : الو؟

- خوبی آمین؟

- خوبم ، تو خوبی ؟ صیام خوبه؟

- آره بابا ، به زور آوردتم پارک ، نگرانم آمین ، گیر داده تو هم بیای ، میتونی بیای؟

پر از ترید نگاه انداختم به در بسته اتاق و گفتم : تا نیم ساعت دیگه اونجام.

نوشته ای برای تیام گذاشتم و سوار ماشینی شدم که رانندش برام درش رو باز کرده بود.

باز هم پر تردید به پنجره های سرتاسری ساختمون روبروم خیره شدم و برای رسیدن به صیامم تعلل نکردم.

به اشاره وثوق راننده رفت و من صیام رو به آغوش کشیدم و رخت شورخونه دلم هنوز هم به قدت خودش باقی بود.

کنار وثوق وایسادم و وثوق گفت : تیام چطوره؟

- داغونه.

- کاش این ماجرا هر چه زودتر تموم شه.


romangram.com | @romangram_com