#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_353
- نمیدونم.
- من میدونم ، هنوز هم وقتی یکی میگه جمشید لپات گل میندازه ، دوست دارم مامان ، هیچ وقت هم به من فکر نکن ، هیچ چیزی تو دنیا ارزش اینو نداره که به خاطرش از خودمون بگذریم ،میخوام خوشبخت باشی ، حساب من و جمشیدخان سواست ، جمشیدخان خیلی ساله منتظرته ، تو خیلی بیشتر منتظرشی ، نذار بیشتر از این حسرت بخوری ، جمشیدخان برای آرمان بابای خوبی میشه ، همیشه دوست داشت که یه پسر داشته باشه.
- تو به کی رفتی که اینقده ماه شدی؟
- به تو ، دوست دارم مامان.
- من بیشتر ، مواظب دختر من که هستی؟
- آره ، تو هم مواظب خودت و مامانم و داداشم باش ، جمشیدخانو هم اینقدر اذیت نکن.
خندید و من معتاد خنده هاشم ، عیدخوش بگذره مامان جانم.
دلم شور میزنه عجیب و من میدونم که یه اتفاقی تو راهه.
***********
راننده در ماشین رو باز کرد و من لقمه ای که خاله مهری برام گرفته بود رو گاز میزدم .
- حس میکنم دارم زندونی میشم.
- آمین لازمه .
به چشم های خسته از بی خوابیش خیره شدم و گفتم : ما الکی ترسیدیم ، مگه نه؟
- امیدورام.
دستم رو لمس کرد و من گذاشتم گرمای دستش سرمای دستم رو کم کنه.
- امروز صیام باوثوقه.
- دلم یه جوریه.
romangram.com | @romangram_com