#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_352
روی پله های ایوون نشستم و به باغچه سرمازده خیره شدم و صدای گرم مامان تو گوشم پیچید که گفت : جانم؟
- مامان؟
- اِ تویی؟
- سلام مامان.
- سلام عمر مامان.
-دلم تنگته مامان.
- من بیشتر همه چیز مامان ، آمینم طوری شده؟
- داری میری ترکیه؟
- آره مهشید دعوت کرده ، تورو هم میبرم.
تلخ خندی رو لبم نشست و گفتم : نه مامانم ، با بچه ها دارم میرم کیش ، سرمون هم آخر سالی خیلی شلوغه ، فکر کنم تا دم سال تحویل تو شرکت باشیم.
- همه چیز خوبه؟
- جمشیدخانو دیدی؟
- بلا نشو.
- داشت میومد شمال.
- یه تک پا اومد و رفت.
- دلت هنوز باهاش هست ؟
romangram.com | @romangram_com