#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_351

- چرارنگت پریده ؟

- نمیدونم ، ترسوندیم انگاری.

- خودم به چدتا از بچه ها خبر دادم هواتونو داشته باشن ، شهنام هم چندتا از آدماشو امروز میفرسته ، فقط آمین جایی بدون اطلاع من نمیری؟ اوکی؟

-چرا به پلیس چیزی نمیگی؟

- چون اونقدر دم این مرتیکه کلفته که دست کسی بهش نرسه ، حالا هم میسپرم رانندم ببرتت خونه.

سری به تایید تکون دادم و گفتم : میشه برم خونه آهو؟

بدون میل قبول کردو من از در زدم بیرون و این مرد آشفته امروز هیچ شباهتی به مرد چندماه پیشی که من رو زیر مشت و لگدش گرفت نداره.

***********

سارا اخمی کرد و گفت : یعنی چی ؟ یعنی تا چند وقت راحتی نداری ؟ تازه میخواستیم بریم خرید عید.

آهو - سلامتیش مهمتره.

سارا - بچه که نیست.

- دلم شور میزنه ، میدونم یه چی میشه.

سارا کوک آخر رو زد و با دندون اضافه نخ رو گرفت و گفت : نفوس بد نزن.

- من تو زندگیم از هرچی ترسیدم سرم اومده ، من به درک واسه صیام نگرانم ، بچم طوری نشه.

سارا - نترس ، تیام واسه این یه دونه بچش نمیذاره اتفاقی بیفته.

- کاش این دلم آروم میگرفت.

دست سارا به تلفنش رفت و کمی که باهاش درگیر شد تلفنو داد دست من و گفت : با مامانت حرف بزن ، آروم میگیری.

romangram.com | @romangram_com