#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_350
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
- هر جا خواستین برین ، چه تو ، چه صیام باید زیرنظر من یا وثوق باشه ، دارم آمین باهات اتمام حجت میکنم ، شیرفهمی که؟
- بی خیال یه تلفن بوده دیگه.
- تلفن بود ، مزاحمای تو بودن ، تازه شاخ و شونه جمشیدخان هم بوده ، من نمیدونم این بابات تا حالا یادش نبوده دختر داره که یهو محبتش واسه من قلمبه شده.
- با بابای من درست صحبت کنا.
- حرف من بابای تو نیست که اینجور واسم بل میگیری ، حرف من اون عوضیایین که دو روزه زنگ میزنن و واسه من تهدید میکنن ، میفهمی آمین ؟ اونا میدونن رو چه آدمایی تو زندگیم دست بذارن .
- اونا با تو چی کار دارن؟
- میخوان تو ماشینام جنساشونو غیرقانونی از مرز رد کنم، یه مشت عتیقه، من اعتبار خودمو تو بازار با صنار سه شاهی خراب نمیکنم ، حالا واسه من تهدید میکنن.
- من که بچه نیستم وسط خیابون بلا سرم بیارن ، صیام هم که تا چند وقت نمیذاریم پا از خونه بذاره بیرون.
- میترسم آمین ، حالیته ؟ وثوق بیچاره تو این دو روزه نذاشته عاطی دو قدم ازش دور بشه ، اون کثافتا همه چی ازشون برمیاد، کاش میشد برین پیش مامان و بابام.
- بی خیال تیام ، آخر ساله ، هزار تا کار ریخته سرمون ، خونه هم که اون همه دوربین امنیتی داره ، دیگه چه دردته؟
خیره نگام کرد و گوشیش به گوشش چسبید و گفت : الو شهنام ؟
حرف میزد و من دلم عجیب شور میزد.
دستی روی شونم نشست و من به تیام خیره شدم.
romangram.com | @romangram_com