#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_349
- مهمه؟
زخم زدم و بدجنسی کردم و دلم از بهت جمشیدخان اندکی حال اومد.
باز هم ادامه دادم...
- اون وقتی که صیغه یه مردی میشدم که سیزده سال ازم بزرگتر بود و نامزد خواهرم مهم نبود ، اون وقتی که تن کبودمو دیدین مهم نبود ، حالا که داره محو میشه مهمه ؟ به خدا که نیست ، من هیچوقت مهم نبودم.
خوب که گذاشتم تو معجون بهتش غرق بشه گفتم : برای سه روزتون لباس آماده کردم ، اگه مسیرتون طرف طالقان بود هم به مامان سلام برسونین ، بگین آمین برنامه عیدش کیشه با بچه ها ، اون کیفشو ببره تو استامبول.
از کنارش رد شدم و بو کشیدم عطر تن مردی رو که بابام بود و هیچوقت پدرانه خرجم نکرده بود.
تیام دستم رو چسبید و من از در زدم بیرون ومن به اندازه همه اونایی که محبت ازم دریغ کردن محبت خرج پسرک ناز این این روزام میکنم.
ماشینی قدم به قدممون حرکت میکرد و من از شدت ترس تو اون کوچه باغای خلوت صیام رو طرف پیاده رو فرستاده بودم و شیشه ماشین که پایین اومد قلب من هم نبض گرفت.
- خانومی برسونیمت.
و چرا حس من میگه که این ماشین و اون دوتا آدمی که توش نشستن هیچ مدله شبیه مزاحمای بالاشهری نیستن.
ماشین جمشیدخان از در خونه بیرن زد و من قدم تند کردم طرف ماشین جمشیدخان و جمشیدخان که جلو پام زد رو ترمز اول صیامو سوار کردم و بعد خودم پخش صندلی جلو شدم.
اخم جمشیدخان درهم بود و گفت : اون مرتیکه یه جو غیرت نداره بیاد دنبالت؟
نگاش کردم من هنوز هم ترسیده نگاه اون دو مردی بودم که با لبخند کثیفشون صیام رو دید میزدن.
عصبی اتاق رو بالا پایین میکرد و هر چند ثانیه پکی به سیگارش میزد و من دیوونه تر میشدم و این دقیقا پنجمین سیگاریه که تو این یه ساعت کشیده.
- میشه بشینی؟
romangram.com | @romangram_com