#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_348


- فکر نمیکنم شما حق داشته باشین خط مشی زندگی مامان منو تعیین کنین ، مامان حداقل اونقدری جربزه داشت که پای حرفش بمونه .

- طعنه بود؟ من پای حرفم واینسادم؟

- شما پای آذر وایسادی ، آذری که ولتون کرد ، شما پای سلامتی زنی وایسادی که راحت ازتون گذشت.

- من پای کی وایسادم ؟ وقتی یه چیزیو نمیدونی حرف هم نزن ، اینا یه مشت خزعبله که مهشید و فرشته یه عمر به جرم بچه بودنت به ریشت بستن.

- پس حقیقتشو شما بگین ، شاید شوخی شاهین راسته و من بچه آذر نیستم.

- کاش نبودی.

و این جمله یعنی چی؟

با روانم بازی میکنی جمشیدخان و یادت میره که این دختر جلو روت وایساده تنها نوزده سال سن داره.

طرف اتاق قدم برداشتم و می شنیدم صدای قدماش رو که پشت سرم برداشته میشد.

دونه به دونه لباسای گرمش رو تو چمدون می چیدم که گفت : به مهشید گفتم برای عید آرمان و فرشته رو دعوت کنه استامبول ، میخوام با فرشته...

و یعنی من در این سفر جایی ندارم ، این یعنی آمین جان عید رو تنهایی.

- خوش باشین.

- تو که باشی ، فرشته نگام هم نمیکنه ، مثه همه این سالا.

باز تلخ خندی رو لبم نشست و من فقط نوزده سالمه.

سرم پایین بود و تاپ تو تنم رد کمربند روی شونم رو به نمایش میذاشت.

- تیام هنوز هم میزنتت؟


romangram.com | @romangram_com