#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_345
***********
سرم به شیشه سرد ماشین چسبیده بود و اون گفت : عید برنامت چیه؟
- میرم پیش مامان.
- من هم میرم اصفهان ، صیام هم میبرم ، گرچه میدونم خونمو تو شیشه میکنه تا پیش مامانش باشه.
از گوشه چشم نگاش کردم و اون گفت : من با این مامان گفتن مشکلی ندارم.
لبخندی زدم و دونه بارونی روی شیشه ماشین پخش شد و من چرا این همه با احساس این روزام درگیرم؟
شبایی که میترسم از فکرهام ، همیشه هوا خیس و بارونیه
گوشیم زنگ خورد و نگاه هر دوی ما به ساعتمون افتاد.
دقیقا یک و نیم نیمه شب و شماره مردی که همه حسرت من از زندگیم بوده و هست.
- جانم؟
اخم تیام یعنی چی؟
- بیدار بودی؟
- بله ، کاری داشتین؟ خوبین ؟ خانوم گل خوبه؟
- خوبم ، فردا یه سر بیا اینجا ، میخوام برام چمدون ببندی؟ دارم میرم شمال؟ هیچکس به اندازه تو نمیدونه من از چه لباسایی خوشم میاد.
- این وقت سال ؟ هوا سرده ، برای چی؟
سکوت اون طرف خط و منی که حتی با صدای نفساش هم آروم میشم.
- جمشیدخان؟
romangram.com | @romangram_com