#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_344


- وثوق داداشه ، سالار هم اهل همدردی نیست ، بهزاد هم که یه سال و خرده ایه شش و هشت میزنه ، من چهارسال شب و روزمو با شهنام بودم ، سها هم دانشگاهیمون بود ، میدیم که نگاش واسه شهنامه و شهنام محل هم بهش نمذاره ، تا اینه من و اون کمتر به هم نزدیک شدیم و این شد که شهنام هم نگاش روی سها موند و خیلی دوئید تا تونست سها رو راضی کنه که به غلامی مقبول بیفته.

- چه رمانتیک.

بازی با موهام حس شدنی تر شد ومن دلم خون شد از این مردی که عاشق خواهرمه.

کمی بعد نور سالن به کمترین حد ممکن رسید و تیام دست طرفم دراز کرد و من با کمال میل پذیرفتم تحمل اون حصار امنو.

دستش کمرم رو چنگ زد و دست من شونش رو.

لباش به گوشم چسبید و دل من بازیش گرفت انگار.

- خوشگل شدی.

ناز قاطی صدام شد و اون به خنده افتاد.

- بودم.

قدم به قدمم با قدم به قدمش هماهنگ بود و انگار دلم کف دستش.

از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

باز لباش و گوش هر لحظه داغ تر شده من.

- گفته بودم؟

به چشمای برق زده روبروم تو بی نوری فضا خیره شدم و گفتم : چیو؟

- اینکه وجودت آرامشه؟

همین عادت با تو بودن یه روز، اگه بی تو باشم منو میکشه


romangram.com | @romangram_com