#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_343
لبخندی به این همه مهربونیش زدم و گفتم : عالیه ، جمع صمیمی دارین.
- آره ، البته اگه اون دختره آویزونو که دو ساعته تو نخ شوهرته رو فاکتور بگیریم.
رد نگاش رو دنبال کردم و رسیدم به زنی که موهای بلوندش اولین چیزی بود که نظرمو جلب کرد.
- چه موهاش خوشگله.
- تو کلا با مبحثی به اسم حسادت آشنایی داری؟
به خنده افتادم و اون گفت : تو این یه ماهی که از پاریس برگشتم خیلی اتفاقا افتاده ، حتی فکرش هم نمیکردم این پسره دیوونه واسه خاطر تولد آیلین اونجور برنامه ای تدارک ببینه.
- جالبی قضیه هم اینه که تولد من و آیلین فقط دو روز تفاوت داره.
- واقعا؟...وای من واقعا متاسفم بابت وحشی بازیای این پسره دیوونه ، تولدت هم خراب کرده.
لبخندی زدم و اون اینبار رو به تیامی که سرش کمی خلوت شده بود گفت : از آمین پذیرایی کن تا برگردم.
تیام کنارم روی کاناپه جاگیر شد و با دم اسبی موهام درگیری پیدا کرد.
از این همه نردیکیش خوشم می اومد و انگار من کم کمک اون دو شب رو تارتر میبینم.
- نظرت در مورد سها چیه؟
- معرکه است.
- هیچکی به اندازه اون نمی تونست شهنامو عاشق کنه.
- انگار رابطه نزدیکی با سها داری.
- من هیچ وقت خواهر نداشتم ، برای همین غیرتامو خرج سارا و عاطی کردم و درد و دلامو آوردم واسه سها ، سها مرهمه ، برای منی که درد و دل نمیتونم بکنم مرهمه ، با سها میشه راحت حرف زد ، شاید اگه نمیرفت سفر اون اتفاقا نمی افتاد ، شهنام از این همه صمیمیتمون گاهی جوش میاد ، میگه زنشو ازش میدزدم ، شهنام حسوده ، سها رو تمام و کمال واسه خودش میخواد،در ضمن از تو هم خیلی خوشش اومده.
- من هم همینطور ، من فکر نمیکردم جز وثوق و بهزاد و سالار رفیقی داشته باشی .
romangram.com | @romangram_com