#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_338
تیام - سها دقیقا اون شوهر نره خرت کجاست؟
صدایی اومد و من به مرد شیک پوشی که دست انداخت دور کمر اون دختر سها نام و با خنده حرف زد نگاه کردم.
- نره خرتویی که العهد روز آخر گالری خانومم اومدی و انتظار داری شب هم ببریمت خونمون و یه چی بدیم بریزی تو اون خندق بلا.
تیام میخواست بخنده و من هم میخواستم بخندم و هم دلم تنگ اون خانوممی بود که برای سها بود و من هیچ وقت طعم گسش رو نچشیدم و پا گذاشتم تو خانومونگی.
دست تیام شونم رو گرفت و من فشرده شدم به مردی که این روزا کل منطقم پسش میزد و دلم تو نبرد با این منطق عجیب با این مرد راه می اومد.
نگاه مرد روی من بود.
- معرفی نمیکنی خانومو؟ گرچه میدونم آمین خانومن.
این مرد و زن منو از کجا میشناسن؟
مرد دستی طرفم دراز کرد و گفت : شهنامم ، داداشمو خیلی وقت پیش دیدی ، شایان .
لبخندی زدم ودستش رو گرمتر فشار دادم و گفتم : وای خیلی خوشبختم از دیدنتون ، شایان خوبه ؟
شهیاد - اونم خوبه ، گفت اگه دیدمت سلامشو بهت برسونم.
تیام - این آقا یه مدت تو کانادا هم خونم بوده.
سری تکون دادم و باز گفت : سها هم خدا زد تو سرش و دوسال پیش قبول کرد این رفیق ما رو به غلامی قبول کنه.
نیش سها باز میشد با هر کلمه تیام و شهنام غر میزد به جون تیامی که میخندید.
شخصیت تیام برای من هضم نشدنیه و من به این مرد این روزا دارم عادت میکنم.
از این عادت با تو بودن هنوز ، ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
romangram.com | @romangram_com