#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_337
تماشای تو عین آرامشه ، تو زیباترین آرزوی منی
منو از این عذاب رها نمیکنی ، کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه ، همین که فکرمی برای من بسه
منو از این عذاب رها نمیکنی ، کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه ، همین که فکرمی برای من بسه
از این عادت با تو بودن هنوز ، ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز، اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی اینقدر حالم بده که می پرسم از هر کسی حالتو
یه روازیی حس میکنم پشت من ، همه شهر می گرده دنبال تو
منو از این عذاب رها نمیکنی ، کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه ، همین که فکرمی برای من بسه
منو از این عذاب رها نمیکنی ، کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه ، همین که فکرمی برای من بسه"
همه فکری در مورد مکانی که میرفتیم کرده بودم الا یه آتلیه نقاشی ، اونم چی ؟ نقاشی با قهوه.
ابتدای ورودمون وقتی یه دختر با قد متوسط و صورتی پر از آررامش طرفمون قدم برداشت و اونقدر صمیمی تیام رو بغل کرد و تیام با ذوق گونش رو بوسید به شوکگی افتادم.
نگاه دختر روی من برگشت و لبخندش باز تکرار شد و من به خودم که اومدم میون حجم تنش فشرده میشدم و اون کنار گوشم گفت : پس آمین معروف تویی ، حتی فکرش هم نمیکردم که اینقدر خوشگل باشی ، یعنی از سر این مرتیکه زیادی زیادی.
من رو میشناخت و من هنوز نمیدونستم این مرد مغرور و رئیس مآبم چه صنمی با جماعت نقاش باشی داره.
romangram.com | @romangram_com