#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_333
خیلی دلم گیره خیلی گرفتارم ، دوست داشتنت خوبه خیلی دوست دارم
***********
رو صندلیای فلزی تراس نشسته بود و خیره راهی بود که من ازش رد میشدم تا بهش برسم.
باز کاپتان بلک میکشید و تو اون سرمای استخون سوز جز یه بافت نازک چیزی پوشش اون سینه عضله دار نبود.
رسیدم به تراس و اون نگاهی به ساعت رولکسش انداخت و گفت : ساعت دوازده و نیم نیمه شب برای برگشتن خونه یه کم دیر نیست ، مخصوصا اگه یه دختر سنوزده ساله باشی؟
- بی خیال ، سالار و بهزاد هم بودن.
- کدومشون رسوند ت؟
- هیچ کدوم ، با تاکسی اومدم.
تو نگاش چیزی برق زد و من که رد شدم مچم گیر مشتش شد.
- تو هم نشستی تو تاکسی و اومدی ؟ من بی غیرتم ؟ ساعت دوازده نصفه شب نشسته تو تاکسی ؟ چلاغ که نبودم می اومدم دنبالت ، مشکل اینه تلفن زن من شماره همه رو میگیره الا شماره منو ، دِ نباید یه خبر بدی کدوم گوری میری ؟ تلفنت هم که خاموشه.
خیره مردی بودم که امشب عجیب مرد بود ، مردی که من مثلش رو تو زندگیم نداشتم ، من مرد غیرت دار نداشتم ، من مرد نگران دیر کردنم نداشتم ، من مرد ساعت دوازده و نیم نصفه شب کاپتان بلک به انگشت و با یه لا لباس تو سرمای بهمن منتظرم نداشتم ، من هیچ وقت مردی به مردی مرد امشبم نداشتم.
دستم از داغی دستش گرم شد و با لبخندم جری شد مرد عجیب مرد امشبم.
- میخندی ؟ من جز میزنم تو میخندی؟
هر وقت دلت میگیره می سوزم ، هر وقت دلت می سوزه میمیرم
- نه...
- چی نه؟
- من به تو نمی خندم.
romangram.com | @romangram_com