#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_332
دست بردم قاچ پیتزا رو دهن ببرم که سارا گفت : آمین ، من و آهو برای عید داریم میریم کیش ، تو میای؟
- نه ترجیح میدم عیدو با مامان باشم.
آهو به من لبخندی زد و سالار وسط لبخندش پارازیت انداخت.
سالار – اون وقت شما دوتا با کی میرین؟
آهو چشم و ابرویی اومد برای سارا و منو به انداخت.
آهو – با مهدی جون اینا...
سارا از خنده ریسه رفت و من گفتم : نپکی از خوشی.
سارا – اصلا اسمش میاد من ذوق میکنم.
بهزاد از این همه خنده سارا حرصی گفت : مهدی خانو معرفی کنین ما هم بشناسیم.
سالار اخمی به پوزخند سارا کرد و گفت : شوخیشونه.
سارا – شوخیم کجا بود ؟ خواستگارمه.
آهو – خیلی هم دوسش داره.
- هر روز یه شاخه گل میذاره پشت در خونه.
آهو – صبح به صبح به عشق سارا میره نون میگیره میاره در خونه.
سارا میخندید و ما میگفتیم ، سالار گاهی اخم میکرد و گاهی از این همه دل خستگی عاشق سینه چاک خواهرش میخندید و اما بهزاد...ساکت بود و به خنده سارا خیره.
سارا هم خیره بهزاد میشد و من دوست دارم که رفیق همه سالای زندگیم خوشبخت باشه.
romangram.com | @romangram_com