#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_331

سالار اخمی بهم کرد و این پسر چه اصراری داره من و سارا رو به ریش رفیقاش ببنده.

سارا کیف میخواست و برای یه کیف ما عملا سه طبقه پاساژ رو زیر و رو کردیم و بهزاد به این همه تخسی سارا لبخند میزد و دقیقا چرا بهزاد موضع خودش رو مشخص نمیکنه؟

کنار بهزاد که وایسادم گفت : چرا سارا از من بدش میاد؟

- اون از تو بدش نمیاد ، فقط از تو خوشش نمیاد ، تو انتخاب باباشی دقیقا تو روزایی که سارا از همه خونوادش برید.

بهزاد – هنوز هم با اون مرتیکه انگله؟

- کی؟

بهزاد – همون پسره که تو پارتی باهاش بود.

- نه ، ولی این دلیل نمیشه که سارا طرف تو کشیده بشه.

بهزاد – اولین روزی که سارا رو دیدم ازش خوشم اومد ، اون برای منه ، میخوامش حتی اگه نخوادم.

و چرا ابراز عشق این جماعت یه مشت زوره؟

- تو اصلا سارا رو میشناسی؟

بهزاد – اون خواست که من بشناسمش ؟ زور بالا سرش نبوده که اینجور میاد بیرون.

و این مرد چه حرصی بابت این پالتو خورده امشب.

- حالا هم سالار کنارشه و برای سالار هیچ وقت نوع پوشش من و سارا مهم نبوده ، سارا از غیرت الکی بدش میاد.

بهزاد از کنارم رد شد و تو عدم توجه سالار دست دور کمر سارایی حلقه کرد که با فروشنده جذاب کیف فروشی درگیر بود.

بهزاد با همه زورگویی هاش و برای من مهربونی هاش تنها مردیه که از پس سارا برمیاد.

***********

romangram.com | @romangram_com