#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_330
سالار – فعلا مسئولیت تو و سارا با منه ، آهو که دیگه خانوممه ، باید مراقبش باشم.
پوزخند آهو رو دیدم و دلم خنک شد و سالار با همه بدجنسی هاش سر تو صورت آهو برد و گفت : مگه خانومم نیستی ؟ تو که خانوممی.
آهو اینبار حرص خورد و من سقلمه حروم پسر خوبه همه سالای زندگیم کردم.
سارا – اینو دوباره واسه چی دنبال خودت راه انداختی؟
مسیر نگاه سارا بهزادی بود که کمی اونورتر با موبایلش حرف میزد و نگاش میخ پالتوی کمی پایین تر از باسن بلندی دار سارا بود.
سالار – لج نکن سارا.
سارا – حالم ازت به هم میخوره.
سالار – ولی من خیلی دوست دارم و این حرف اول و آخرمه که این پسر برای تو از همه بهتره.
سارا – بشین تا زنش شم.
سالار – فعلا که بابا تو رو نامزد اون میدونه و به بهزاد پیشنهاد داده تا بعد از عید عروسیو راه بندازه.
سارا حرصی شد و من حرصی شدم و آهو دست سالارو محکمتر اینبار پس زد.
آهو – خوش باشین.
جلوتر راه افتادیم و سالار باز همگام ما شد و من میدیدم که بهزاد چقدر حرص اون همه کوتاهی پالتوی سارا رو داره.
سالار – آمین تیام کجاست ؟
و من هیچ وقت یادم نمیره که سالار تنها کسی بود که با تیام موافق بود.
- من چه میدونم؟
romangram.com | @romangram_com