#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_328


در که روی پاشنه چرخید مردی رو دیدم که تیشرت به تن بهم لبخند میزد و تعارف میزد که داخل بشم و اون همه تواضع کار دستم داد.

صیام تو پیچ راهرو گم شد و من موندم و کارنی که پشت کانتر قهوه درست میکرد و من چقدر از این تنها بودنش یکه خورده بودم.

- سحر نیست؟

– اون اصولا خونه نیست.

سری به تایید تکون دادم و اون خنده مصنوعی تحویلم داد و چرا این مرد تا این حد خیرگی هاش عذاب نمیشه.

- من باید برم ، فقط مواظبش باشین ، اون سری تیام خیلی عصبی شده بود.

کارن – کم که از خجالت سحر در نیومد ، دو هفته یه بارو کرد یه ماه ، سحر به درک من دلم تنگ صیام میشه.

لبخندی زدم و طرف در قدم برداشتم و اون بود که تو راهرو کیفم رو کشید و کوبوندم به دیواری که من جای تکیه بهش حس لغزش بهم دست میداد.

ترسیده به اون همه غم نگاش خیره بودم که گفت : کاش...

فقط نگاش کردم و این مردیه که اون اوایل من از اون همه جنتلمنی هاش خوشم می اومد.

- من باید برم...

- بری پیش تیام ؟

- چی دارین میگین ؟

- کاش زنش نبودی .

از در بیرون زدم و میون حجم فلزی اتاقک آسانسور گم شدم و کاش های اون چرا معما میشن؟

دست بردم طرف کیف نارنجی و لمس کردم آویزش رو.


romangram.com | @romangram_com