#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_327

وثوق - کدوم گوری بودین ؟ این چه وضع اومدن تو خونه است؟

تیام – ریموتو جا گذاشته بودم ، کلید هم نداشتم.

وثوق – خب خبر میدادین می اومدم درو وا میکردم.

تیام – جون داداش خسته ایم ، بی خیالمون شو.

از این همه غیظ وثوق باز خندیدم و وثوق تشر زد که...

وثوق – جمعش کن...

تیام خندید و این مرد امروز عجیب غریب همون رئیس اون اوایل بدبختیمه ها...

کنار شومینه وسط خونه که وایسادم تا گرم شم از در زد تو و در حال بالا رفتن از اون همه پله گفت که...

- فردا دیرتر میریم شرکت.

- هر چی شما بگین رئیس.

سنگینی نگاش حس شد و من میدونم که این مرد از کلمه رئیس این روزا عجیب متنفره.

نگاهی به چشمای تو شب برق زدش کردم و گفتم که...

- یه کم جنبه شوخی داشته باش.

باز خیرمه و من رشته این نگاهو پاره میکنم و سر از اتاقم در میارم و تن که به تخت میکوبم بوی کاپتان بلک وصل به گردنم نگامو به شالگردنی میندازه که امشب پدرانگی خرجش شده بود و میون شلوغی خیابونای پایین شهر دور گردنم نشسته بود.

خیلی دلم گیره خیلی دوست دارم ، دوست داشتنت خوبه خیلی دوست دارم

***********

دست صیام میون دستم محکم تر شد و من از اینکه جلوی این خونه وایسم و جگرگوشمو بسپارم دست مادری که مادر نیست عجیب متنفرم.

romangram.com | @romangram_com