#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_326
سینی حاوی اون چندتا ساندویچ از دادن جواب خلاصم کرد و آیا اسم احساس من به این مرد این روزا کل فکرمو مشغول کرده واقعا چیه؟
ساندویچ بندری رو که با ولع گاز زدم به خنده افتاد و گفت که...
- جاشه که الان یکی از کارمندام منو ببینه.
- خب ببینه ، از دیوار خونه مردم که بالا نمیریم داریم شام میخوریم.
اشتهام مسری میشه و به جونش میوفته و وقتی با اشتیاق اولین ساندویچشو تموم میکنه میخندم و اون دست میبره و تکه موهای بیرون زده از شالمو نرم میکشه و من چرا تا به این حد به قاتل روحم حق جولون میون افکارم رو میدم؟
***********
از خنده غش کردم و اون تشر زد که...
- بدبختی من خنده داره؟
- خنده که هیچی جیگرمو حال میاره.
خیره خندم شد و بعد با اون همه غر زده به جون نمیدونم کی خودش رو از دیوار دومتری بالا کشید و من آروم گفتم که...
- مواظب باش.
نگاش روی صورتم رقصید و صداش ولوم پایین تو گوشم نشست...
- خوشم میاد از دیوار مردم هم بالا رفتیم.
باز خندیدم و اون همه به خنده افتاد.
تنش که از دیدم کنار کشیده شد و در تو روم باز شد وثوقی رو دیدم که چندمتر اونورتر چماق به دست شاهد جیمزباند بازی برادرجانش بود.
از خنده ریسه رفتم و وثوق توپید بهمون که...
romangram.com | @romangram_com