#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_325

چشمای تو دلبری کرد و دل من رفت ، طفلی هنوز دنبال یه سنگ صبوره

***********

گردنم رو پایین تر بردم و عملا تا دماغم تو یقه پالتوم جا گرفت.

نگاهش تو فضا چرخ میخورد و لبش لبخند داشت و من با اتیکت ترین آدم زندگیم رو آورده بودم پایین شهر تا شام بخوره و تنوع رو تجربه کنه.

- دیدی میتونی به من اعتماد کنی؟

از این همه پررویی ذاتیم به خنده افتاد و شالگردنش دور گردنم چرخید و من لبخندی رو دیدم که اینبار عجیب پدرانه بود.

- به جا این چیزا قر و فر دار یه چیز گرم تر بپوش.

من تشنه پدرانه هایی هستم که یه عمر ازم محروم شده.

لبخند میزنم به حجم سیال نگاش و این رنگ رو من هیچ وقت فراموش نمیکنم.

- چرا یه دونه ای؟

- چی؟

- چرا تک فرزندی؟

- خب مامان بعد من دیگه نتونست بچه دار بشه ، یه بیماری زنونه گرفتو مجبور شد قید دیگه بچه دار شدنو بزنه.

- اونا خیلی دوست دارن.

- شوخی نکن ، بابای من بزرگترین منتقد منه ، مامانم عملا همه رو بیشتر از من دوست داره ، بعضی وقتا حتی به صیام حسودیم میشه ، اون بیشتر از من عشق مامان بابامو داشته.

- صیامو همه دوست دارن ، تو رو هم همه دوست دارن.

- تو چی ؟ تو هم منو دوست داری؟

romangram.com | @romangram_com