#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_323

ساعت از شش بعدازظهر هم گذشته بود و خیابونای تاریک شهر با چراغاشون چشم نوازی میکردن.

از اینکه مرد زورگوی این روزام تا این ساعت مجبورم میکرد که پابه پاش تو شرکت بمونم حرصم میگرفت و تهش فقط میتونستم تو دلم غر بزنم سرش و جلو روش تا کمر براش خم شم.

صذای قدمای محکمش رو روی پارکتای کف میشنیدم و دوست نداشتم حتی لحظه ای مزاحم خلوتم بشه.

حلقه شدن دستاش زیر سینم و کوبیده شدنم به سینه پهنش شوکم کرد و نگام ناباور هنوز بند اون شیشه های سرتاسری بود که دیگه برفاش به چشمم نمی اومد.

- برف دوست داری؟

سرم تا جای ممکن چرخید و من تا حالا به تفاوت قدمون پی نبرده بودم انگار.

خیره صورتم بود و نفساش با اون نمیدونم چند درجه سانتیگراد گرما به گردنی میخورد که از بابت شلی شالم پوششی نداشت.

تن از میون اون حجم گرما بیرون نمی کشیدم و این عدم تقلا ذهن به هم ریختم رو شلوغ تر میکرد.

سبزی نگاش روح نوازی میکرد و من نمیدونم که این جنگل زنده چی برای گفتن داره؟

چشمای تو دلبری کرد و دل من رفت ، طفلی هنوز دنبال یک سنگ صبوره

پیشونیش به پیشونیم چسبید و این همون مردیه که قانون گذاشت رئیس صداش بزنم.

زبونم تو دهنم سست و از پایه ویرون چرخید و چرا بوی کاپتان بلک قاطی عطر تنش تا این حد شامه نوازی میکنه؟

- ولم کن...

دستش سفت تر و تن من میون اون همه بوی کاپتان بلک از صبح یه ریز کنج لب آقا بوده فشرده تر.

- از پاشا و نگاش میترسم ، حتی کارن هم اینقدر برام ترس نداره.

- از چی میترسی؟

- از خودم میترسم ، از خودی که نتونه بگذره.

romangram.com | @romangram_com