#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_322


پاشا – من برای این حرفا اینجا نیستم ، بهزاد که خبر پروژه رو داده بهت ، من نیاز به سرمایه گذاریت دارم.

تیام – میدونی که من اهل معامله با تو نیستم.

پاشا – حتی جمشیدخان هم تو این پروژه شرکت میکنه ، میخوای از پدرزنت کم بیاری؟

تیام – حتی اگه آمین هم از من بخواد ، من تو این پروژه شرکت نمیکنم.

و دقیقا از کم ارزش ترین عضو خانوادش مایه گذاشت انگار.

پاشا – پس حرفی نمی مونه.

صدای قدمایی رو شنیدم و تن عقب کشیدم و در باز شد و پاشا هنوز متوجه من نبود.

پاشا – اسم پروژه رو بعدا بهت میگم ، فقط یادت باشه که به من نه گفتی ، تو به پاشا خان نه گفتی.

از در بیرون زد و من میدونستم که عصبیه و باز به من لبخندی زد و گفت : نشد که نسکافتو بخورم ، باشه دفعه بعد ، جاییکه باب میل جفتمون باشه.

از گوشه چشم مردی رو میدیدم که به قاب در تکیه زده بود و دستگیره رو تو مشت فشار میداد.

از سر اجبار لبخندی به پاشا زدم و و پاشا تو دل آسانسور گم شد و تیام غرید که...

- مگه بهت نمیگم برو خونه ؟ خوشت میاد این مرتیکه هی نگات کنه ؟ مگه نگفتم این مرتیکه آدم درستی نیست؟

بی تفاوت براندازش کردم و ژلوفن رو از فویلش بیرون کشیدم و با لیوان آب جلو صورت عصبیش گرفتم و گفتم : سرت درد میکرد.

نگام میکنه و چرا چند روزه این نگاه برای من حس های متفاوتی داره؟

دردی که از تو با منه ، مرد میخواد و مردی که بی تو باشه از اهل قبوره ، اهل قبوره...

با نگام دونه های برفی رو دنبال میکردم که پشت شیشه های سرتاسری سالن از دیدم محو میشدن.


romangram.com | @romangram_com