#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_320


********

پوشه ها رو تو دستم بالا پایین کردم و نگاهی به اون تن خسته تکیه زده به پشتی بلند صندلیش انداختم و گفتم : مشکلی هست ؟

چشم باز کرد و از نوک بوتم رو تا شال به کلیپسم بند رو نگاهی انداخت و گفت : سرم درد میکنه.

- اینا رو امضا کن من برات مسکن بیارم.

لبخندی زد و معادله این روزای من مجهول دارتر شد ، لبخندش همیشه تا این حد شیک و جذاب بود ؟

از در بیرون زدم و آسانسور تو طبقه متوقف شد و من کنجکاوی خرج اون راه کردم و خیره دری شدم که باز شد و مردی ازش بیرون زد که شاید آخرین فرد احتمالی ذهن کنجکاو من بود.

تکرار شد نگاه تیام و از نوک بوتم تا شالی که تنها نقطه وصلش به سرم همون کلیپس بود رو رصد کرد و لباش یه وری شد و قدمی برداشت طرفم و من ناخودآگاه جبران کردم عدم این فاصله رو.

- سلام ، فکر نمیکردم اینجا ببینمت.

- سـ...سلام ، چطورین ؟

- خوبم ، تو خوبی؟

سری تکون دادم و اون به یه قدمیم رسید و من هول کردم و گفتم : الان به تیام میگم که اومدین ببینینش.

خیره بود بهم و من دستگیره فشار دادم و صدای تیام تو سرم جولون داد.

تیام - آوردی قرصو؟

- تیام ؟

صندلی رو گردوند و من گفتم : مهمون داری.

چشماش ار هم باز شد و چرا تا این حد رنگ لعنت شده این چشما عجیب به دل میشینه؟


romangram.com | @romangram_com