#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_319

صیام – هوم؟

تیام – صیام...

صیام – هوم یعنی بله دیگه ، حتما باید بگم بله؟

تیام – بله.

صیام – خب بله؟

سارا خندید و من قربون صدقه نیم وجب قدو بالای زندگیم رفتم.

سارا - سارا فدات شه ، اون نمک پاشو میدی من؟

خدانکنه زیرلب بهزاد رو مورد نقد و بررسی قرار دادم و یعنی این حضرت والا بی خیال رفیق ما شده؟

صیام نمک پاشو که داد دست سارا ، سارا لپش رو بادکش انداخت و من نمیدونم این صحنه زجر بچم چی داشت که بهزاد خان رو نیش چاکونده در طبق اخلاص نصیبمون کرد...

بهزاد – پاشا دیشب یه چیزایی در مورد پروژه جدیدش تو دوبی میگفت ، وثوق پایشی ؟

وثوق زیرچشمی تیام رو دید زده گفت : اگه پیشنهاد داد در موردش فکر میکنم.

تیام – بدتون هم نیومده انگار.

بهزاد – من که جیب خودم از هر چیزی برام مهم تره.

سارا پوزخندی زد و تیام حال اومد با این پوزخندی که فیها خالدون بهزاد رو سوزوند.

وثوق – جدای از رقابتمون پاشا شانس زیادی تا حالا داشته ، دست رو هر پروژه ای گذاشته بی برو برگرد اون پروژه سوددهیش محشر شده.

تیام چیزی نگفت و من نمیدونم که چرا دیشب تا حالا مهم شده برام عدم ناراحتی رئیسم...

دردی که از تو با منه ، مرد میخواد و مردی که بی تو باشه از اهل قبوره ، اهل قبوره...

romangram.com | @romangram_com