#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_318


تیام کنارم شونه به ستون تکیه داد و خیره به سارا گفت : بهزاد داره میاد ، کم اذیتش کن.

سالار – به خواهر من چه؟

تیام – همین خواهر توئه که یه سال و نیمه همه رو مچل خودش کرده.

سارا – یه روز ما رو آوردی باغت ، ببینم میتونی از دماغم درآری یا نه ، حالا حتما این پسره باید باشه؟

اومدم برم تو صورت سارا و بگم که " دیشب خوب باهاش می رقصیدی " که جمع حاضر مانعم شد و من میدونم که سارا با دست پس زدنش همون تفهیم با پا پیش کشیدن رو داره.

خسته این همه بازی با صیام کنار بقیه گرد میز نشستم و بهزاد خان اظهار فضل نمودن که...

بهزاد- بابا دختر شکوهیو واسم نظر کرده.

مثلا گفت تا سارا رو بسوزونه و سارا دست زیر چونه برد و گفت : شهلا؟

و بهزاد از این همه خونسردی سارا حرصی خورد و سری به آره تکون داد.

سارا اینبار رو به سالار کرد که...

سارا – همونه رو میگه که دو سال پیش باهات رفیق بود.

آهو چشم غره ای به سالار رفت و سالار شرمندگیش رو به جون نگاه آهو ریخت.

بگو بانو ، بگو بازم ، بگو که لایقت نیستم

ولی هرگز گلم، عمرم نگو که عاشقت نیستم

تیام زیرچشمی نگاهی به بهزاد انداخت و من ریز خندیدم بابت اون صورت درهم.

سارا – صیامم؟


romangram.com | @romangram_com