#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_315
- میدونی بابات آیلینو به سرمایه گذاری من تو واردات جدیدش فروخت ؟ بابای تو اینجور آدمیه ، من هیچ وقت بچمو قاطی تجارتم نمیکنم.
- واسه تو که بد نشد.
- عوضش اون دخترش سرمو کلاه گذاشت ، آیلین برنگرده حسابمو بد با بابات صاف میکنم.
- - بابای من هم میشینه اینجا تا تو باهاش حساب صاف کنی ، بذار مبحث جمشیدخانو واست توضیح بدم ، جمشیدخان یعنی کسی که همه رو نوک انگشتش می چرخن و هیچکی تا حالا نتونسته بازیش بده.
- زنش که خوب تونست.
- آذر لیاقت نداشت.
- حتما لیاقتو بابای تو داشته ، نه ؟
- نه ، اگه اون لیاقت داشت مامان فرشتمو ول نمیکرد آذرو بچسبه.
- چه اعجب یه بار طرف باباتو نگرفتی.
- وقتی بحث مامانم و جمشیدخان باشه مامانم خیلی عزیزتره.
فقط نگام کرد و لعنت به رنگ این چشما که امشب اینقدر خوش رنگ ترن.
********
دست صیام دور گردنم حلقه شد و تیام با پوزخند بارزش گفت : حتما باید تو این فسقله جا با این بچه بخوابی؟
- من و صیام راحتیم.
- دِ لامصب من ناراحتم ، ازم میترسی هنوز؟
- نه ، فقط میخوام خیال خودم راحت بشه ، شبای مهمونی خاطره خوبی تو اون اتاق ندارم.
خم شد و پتو رو تا بیخ گردن من و صیام بالا کشید و کنار گوشم گفت : عوضش واسه من خاطره های خوبی بوده.
romangram.com | @romangram_com