#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_314
سارا – نمیای با ما؟
تیام – نه ، به صیام قول داده فردا رو با هم برن بگردن.
سارا – تنها تنها؟
- خبرتون میکنم.
سالار – منو از قلم نندازی .
کشیدن نوک بینیم هم پس ضمیمه حرفش شد و من غری زدم و نگام تو نگاه پر از برق مخصوص امشب تیام نشست.
کنارش نشستم و اون اینبار خیره به راه گفت : پاشا رو بر حسب اتفاق گوشه خیابون هم دیدی پاش صبر نکن ، اون همیشه عادت داره منو تهدید کنه ، مخصوصا حالا که تو پروژه نگین به سرمایه گذاری من و بابا هم نیاز داره.
- با اینکه صداش رو مخمه ولی در جمع آدم خوبی به نظر میومد.
- آمین...
- چیه ؟ عادت نداری یکیو بهتر از خودت ببینی؟
- پاشا هچ وقت از من بهتر نبوده .
- پس چرا نقطه ضعفته ؟
- اشتباه تو همین جاست ، همین جاست که نمیفهمی نقطه ضعفای من همه آدمای عزیز زندگیمن ، تو پاشا رو نمیشناسی.
- میشناسم ، چون یه عمر با مردایی زندگی کردم که روشای تجارتشون کثیف بوده ، یکیش هم تو ، همتون فقط فکر منفعتتونین.
- منو با جمشیدخان یکی نکن.
- چرا ؟ اون که برام عزیزتره ، من بابامو دوست دارم ، حتی اگه بد دوسش دارم.
romangram.com | @romangram_com