#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_313
********
بچه ها جلوتر از ما بودن و من پانچو می پوشیدم و تیام یه وری تکیه داده به دیوار و خیره به من تو فکر بود.
با استرس گفتم که...
- من امشبو میخوام برم خونه آهو.
دیدم که چطور خون شد چشماش و دو قدم فاصله رو به آنی پر کرد و بازوهامو اسیر دستاش کرد.
- د ِ چه مرگته تو امشب ؟ چرا ازم فرار میکنی ؟ ازم میترسی ؟ آره آمین ازم میترسی؟
فقط نگاش میکردم و میدیدم که یه چی تو نگاش رنگ عوض میکنه و میدیم که عذاب میکشه و میدیدم که این مرد این روزا مرد اون روزای سخت زندگیم نیست.
- قول دادم آمین ، ندادم ؟ تیامه و قولش ، د ِ لامروت چی واست تو این چند وقته کم گذاشتم ؟
مکث کردم و این دل لعنتی نذاشت که نگم .
- یه کم باور امنیت ، من از تکرار اون دوشب میترسم.
به خودم که اومدم میون دستاش فشرده میشدم و اون منو هر لحظه تو حجم آغوشش حل تر میکرد و من نمیدونم که چرا اینبار از این حجم داغ نترسیدم.
تنم رو از میون اون همه گرما بیرون کشیدم و تار موی افتاده روی چشمام رو کناری زدم و نگامو دوختم به یه نقطه تا بنا به اتفاق نگرده روی اون آدمی که انعکاس لبخندش رو حتی بی نگاه هم میتونستم حس کنم.
از در بیرون زدم و اون هم دنبالم راه افتاد.
- ناراحتت کردم ؟ ناراحتت هم کرده باشم هدف من فقط این بود که بهت ثابت کنم پیش من تا دنیا دنیاست امنیت داری ، حرف تیام ملکان دوتا نمیشه ، من بی اجازت پا به حریمت نمیذارم.
تا نوک زبونم اومد که بگم " نه تو رو خدا بیا و پا بذار " و پس زدم این نوک زبون رو.
- حالا چرا ساکتی؟
باز نادیدش گرفتم و من نمیدونم که چرا این مخ لعنت شده من چپ و راست صحنه من و اون دستای پیچیده دور تنم رو بک و پلی میکنه؟
romangram.com | @romangram_com