#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_307
پاشا – حلقت کو ؟ گمش کردی؟
اینبار وثوق هم ساکت شد و عصبی آبجوش رو بالا رفت.
من و منی کردمم که سارا به دادم رسید.
سارا – دقیقا گمش کرده ، حواس پرته یه کم ، نمونه دیگشو تیام سفارش داده.
پاشا خان پوزخندی زیرپوستی نصیبمون کرد و گفت : به مهمونای دیگه سر بزنم برمیگردم.
عاطی – اگه ما نمی اومدیم بهتر نبود ؟
وثوق – عاطی ، عزیزم ، من و تو در مورد دلیلش حرف زدیم.
عاطی – خب یه کم سفت باشین ، مگه هر چی تعارف زدنو باید دو دوستی قبول کنین؟
وثوق – عزیزم من که نمیتونم ...
عاطی – نه خوشم باشه ، یعنی من شنبه دادخواست طلاق ندم عاطی نیستم.
دست وثوق دور کمر عاطی حلقه شد و سارا سر کرد تو گوشم که...
- اینقده بدم میاد مراعات حال ما عذبا رو نمیکنن ، نمیگن ما دلمون میخواد.
خندیدم و نگام به تیامی بود که هنوز هم لبخند به لب داشت و با تخمینی پیش پا افتاده میشد حدس زد که سومین جام شراب قرمز هفت سالش رو هم تموم کرده.
- دلم شور میزنه سارا.
- حتما شور آهو رو میزنه که دو ساعته گم و گور شده و من مطمئنم زیر سر سالاره.
- دوباره تو چشمت چارتا پسر دید از این طفل معصوم غافل شدی؟
- والا فعلا بهزاد خانن که خودشونو دارن با دافا خفه میکنن.
romangram.com | @romangram_com