#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_306


وثوق – ولی وجود آلما تو این مهمونی چیز دیگه ای میگه.

پاشا – من جوابگوی کارای آلما نیستم.

نگاهش اینبار به من بود.

پاشا – چطور با تیام آشنا شدی ؟

وثوق – و همیشه برای من هم سوال بوده چطور مامان ترک تبار تو با بابات آشنا شده ؟

پاشا – تو دانشگاه عاشق هم شدن ، نگفتی آمین.

- خب ، من...

وثوق – دختر جمشیدخان مهرزاد جلو روت وایساده.

پاشا – شوخی نکن وثوق ، من آیلینو دیدم و...

مکثش برای خیرگیش تو نگاه بی حالتم بود.

پاشا – پس تو همونی...

صداش پایین بود و من انگار میخواستم از پستوی ذهنم ردپای این صدا رو تشخیص بدم.

این مرد کیه ؟

به صورتش خیره شده بودم که کنار گوشم گفت : زور نزن ، من به خاطرت نمیام.

ولی من این صدا رو میشناسم ، میدونم که میشناسم.

از سینی پیش خدمتی که کنارمون رد میشد لیوانی آب پرتقال برداشت و به دستم داد و خیره به دستم گفت که...


romangram.com | @romangram_com