#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_305

به اخمم لبخندی زد و سر خم کرد تو صورتم و آروم گفت : نگرانشی؟

- نه.

قاطع گفتم ولی لبخند وثوق بیشتر شد.

- حداقل رقمی که سر اون میزقمار میشه چقدره ؟

وثوق – حداقلش اندازه بیست درصد سهام کارخونه فریدون خانه.

- تیام چرا باید بشینه سر اون میز؟

وثوق – این رقابت کلاس کاره ، تیام قدرتشو نشون میده و مطمئن باش از سر اون میز برنده بیرون میاد ، پاشا هیچ وقت باهاش بازی نمیکنه چون میدونه میبازه ، ما باید منتظر مهمونی جبرانی تیام باشیم.

- تیام میگفت اون به همه شما نیاز داره.

وثوق – به بهزاد نیاز داره ، چون بهزاد میتونه به نصف قیمت براش آهن جور کنه ، به من نیاز داره که نمیذارم هیچ مناقصه ای از زیر دستم دربره ، به تیام نیاز داره چون حداقل هفتاد درصد کالاهای تجاری صادرشده به اروپا برای تیامه ، پاشا هیچ وقت قانع نبوده ، تو هر زمینه اقتصادی یه دستی برده.

- انگار دارم از این بابا میترسم.

وثوق – تیام نمیذاره پاشا از دوکیلومتری آدمای مهم زندگیش هم رد بشه.

- من واسه اون مهم نیستم.

عاطی اینبار بی خیال پیست رقص رو بهم گفت : مهمی ، اینو منی بهت میگم که یه عمر بالاتر از گل بهم نگفته و مثه خواهرش بزرگم کرده.

نگامو دادم به تیامی که با نیشخند به رقیباش نگاه میکرد و ورق وسط میز میریخت.

پاشا – چرا از خودت پذیرایی نمیکنی؟

اومدم چیزی بگم که وثوق گفت : شنیده بودم نامزدت راضی به زندگی تو ایران نمیشه؟

پاشا – واقعا من نمیدونم کی این شایعه نامزدی من و دخترخالمو پخش کدره؟

romangram.com | @romangram_com