#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_304
سرش کنار گوشم مکث کرد و صداش باز شنیده شد که ...
- خوشگل شدی.
لبخندی ناخواسته رو لبم شکل گرفت و گفتم : بابت این تعریف از من تشکر میخوای؟
خندید و من دیدم پاشاخانی رو که درحال رقص با نامزد خوشگلش به ما خیره بود.
- اون مرتیکه عادت داره دست بذاره روی نقطه ضعفای من .
و این جمله چه معنی داشت ؟ آیا من هم نقطه ضعف بودم ؟
- شماها که معلوم نی با این یارو چند چندین چرا پای ما رو به اینجا کشوندین؟
- چون ما نمیخوایم نمک گیر این مرتیکه بشیم.
- چطور نمک گیرتون میکنه؟
- یه شب تا صبح بهترین روسپیگرای شهرو تو بهترین اتاقای ویلاش در اختیارمون میذاره و بعد ما رو مجبور به معامله میکنه ، اگه میبینی سالار اینجاست به خاطر باباشه وگرنه اون ربطی به این دشمنی نداره ، مساله اصلی منم و بعد از من وثوق و بهزاد ، حالا بهتره اینقدر تابلو تعجب نکنی.
اشارش به فک بازم بود و چشمایی که داشت تو کاسه بیرون میزد.
رقصمون تموم شد و تیام قبل از رها کردن کمرم تو گوشم گفت : نزدیک وثوق و عاطی باش ، برمیگردم.
دیدم که طرف میز قمار قدم برداشت و یه چیزی تو دل من جوشید.
کنار وثوق وایسادم و وثوق خیره به تیام غرید که...
وثوق – انگار هیچ سنگی تو دنیا پیدا نمیشه که به واسطش سر تیامو بهش بکوبونیم.
- چرا داره قمار میکنه؟
romangram.com | @romangram_com