#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_302
نگام رو دادم به نیمرخ مرد زورگوی این روزام ، تا کی قراره ببینمش رو نمیدونم ولی بودن تو خونش رو دوست دارم ، من اون اتاق طبقه پایین رو حتی با وجود بدترین خاطرم دوست دارم.
تیام – این مهمونی که داریم میریم خونه رقیب تجاری منه ، زیاد از من و سالار و وثوق و بهزاد دور نشین ، اون مرتیکه برای ضربه زدن به من دست به هر کاری میزنه.
آهو از بین دو صندلی خودشو جلو کشید و گفت : برای چی اون وقت همه داریم میریم ؟
تیام – پدرش یکی از آشنا های نزدیک باباست اینه که برای ظاهرسازی جوونای خونواده داری میریم.
نفرت آغشته به صداش از نفرتی که به کارن داشت هم بیشتر بود انگار.
پا روی سنگفرش باغی گذاشتم که دست کمی از باغ تیام نداشت و تیام بازوشو طرفم دراز کرد و من دست دروز بازش حلقه کردم و حس ترسی که از دیدن رقیب تیام داشتم رو پس زدم.
سالار به زور دست آهو رو دور بازوش حلقه کرد و سارا از این جنگ و جدل به خنده افتاد.
به اشاره وثوق همگی پا به سالن گذاشتیم و خدمتکاری پالتوها و شال هامو رو ازمون گرفت و سارا گفت : تیام من از مهمونی های تو بیشتر خوشم میاد.
تیام یه وری خندی زد و با اون سر بالا گرفته و نخوت تو حرکاتش من رو دنبال خودش به مجلس کشوند.
بهزاد با دیدنمون طرفمون قدم برداشت و با دیدن زیبایی خیره کننده سارا قدماش سست شد و سارا برای جبران این همه کم محلی از کنارش گذشت و دست برد و یکی از گیلاسای مارتینی رو از روی میز برداشت و از پشت گیلاس گفت : به به پاشا خانو نیگا ، هر روز بهتر از دیروز.
رد نگاشو گرفتم و رسیدم به اون مردی که تیز من و دست پیچیده دور بازوی تیام رو نگاه میکرد.
جذاب بود ولی نه به اندازه تیام ، با استیل خاصش طرفمون اومد و من فقط بهزاد رو دیدم که تو کمال بهت سارا دست دور کمرش حلقه کرد و عملا سارا رو تا جای ممکن به خودش چسبوند.
وثوق زیر لب گفت : مرتیکه دزد ناموس ول کنمون نیست انگار.
خیره به من و من معذب از نگاش جلوی رومون وایساد و دست طرف تیام دراز کرد و گفت : واقعا خوشحالم کردین که اومدین.
مردهای جمع عکس العملی نشون ندادن و من تنها برای این همه خیرگی لبخندی به زور روی لب نشوندم و اون گفت : تیام جان معرفی نمیکنی ؟ انگار خانوم رو تا حالا ندیدم.
اخم های وثوق رو دیدم و دست به کنار لب کشیدن سالار رو وچنگ شدن بیشتر دست بهزاد رو دور کمر سارا.
romangram.com | @romangram_com