#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_300
سهراب با شوخی و خنده لباس رو توی جعبه گذاشت برام و من میدونم که لعیا حتما با این مرد خوش پوش و مهربون خوشبخت میشه.
سهراب دم در بهم گفت : بهت زنگ میزنم آمین.
این یعنی یه توضیح درست درمون بهم بدهکاری آمین خانوم.
روی صندلی مرسدس بنز مشکی رنگ تیام نشستم و تو پیدم که...
- تو و آیلین که ازدواج کنین فکر میکنی جمشیدخان بهترین طراح مدل لباس تهرونو به عروسی دخترش دعوت نمیکنه ؟ این چه حرفی بود ؟ آخه تو کی نامزد من بودی؟
- خب اینو راست میگی من هیچ وقت نامزدت نبودم ولی شوهرت که هستم ودر حال حاضر تو تنها زن منی.
- داری شورشو درمیاری.
- شور چیو ؟ شور اینکه زن من معلوم نیست با این مرتیکه چه رابطه ای داشته ؟
- حالم ازت به هم میخوره.
چونه ای که طرف شیشه گرفته بودم میون انگشتاش اسیر شد و صورتش تو یه سانتی صورتم وایساد و و از بین دندونای کلید شدش صداش به گوشم رسید.
- دیگه حق ندرای این جمله رو بگی ، حالیته ؟
ترسیده بودم و اون میفهمید.
- چونمو ول کن ، دردم میاد.
- منم از حرفات دردم میاد.
حالا کی میتونه این بشرو با یه من عسل بخوره؟
پانچو رو تن کردم و آهو از توی آینه نگام کرد و گفت : ماه تر از همیشه شدی آمین.
romangram.com | @romangram_com