#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_299
سهراب دستم رو به گرمی فشرد و بابت حضور تیام پر سوال بهم خیره شد.
سهراب – معرفی نمیکنی عزیزم ؟
به عادتش گفت عزیزم و اخم تیام یه هم گره خورد و دستش دور کمرم قفل شد و این دستا چرا اینقدر داغن ؟
تیام – نامزد آمین جان هستم.
چشمای سهراب گرد شد و من زیر لب گفتم : بعدا برات توضیح میدم سهراب.
سهراب از سر احبار لبخندی حواله تیام کرد و گفت : چه لباسی مدنظرته آمین.
- میشه طرحای جدیدتو ببینم؟
سهراب طرف اتاق پر از مانکن حرکت کرد و تیام تو گوشم گفت : بعدا بابت این عزیزم توضیح میدی ، ولی الان یه لباسی انتخاب میکنی که من مدنظرمه.
- تعارف نکن جون من ، میخوای بقچه پیچ بیام همرات؟
- بدم نمیاد.
این مرد داد من رو در میاره.
سهراب لباسای جدیدش رو بهم نشون میداد و من از بین همه، اون لباس رومی رو با تنالیته رنگ فیروه ای پسندیدم و تیام سر کرد تو گوشم که...
- عین بچه آدم همون گیپور مشکیه رو بر میداری.
یا اخم به لباس مدنظر اون نگاه کردم که بدک هم نبود ولی بابت همون گیپور دست ها و بالای دکلتش پوشیده به نظر می اومد.
- ولی این قشنگ تره.
- با من داری میری مهمونی و من میگم این قشنگ تره.
با حرص نگاش کردم و اون دست برد وسط ابروهام و گرشون رو با نوک اون انگشت کشیده مردونش باز کرد.
romangram.com | @romangram_com