#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_298


- مشکلت با من چیه؟

- مشکل تو با خودت چیه ؟ آمین من سیزده سال ازت بزرگترم و اونقدر با بابات شراکت داشتم که بدونم منشش چیه ؟ بابای تو فقط غرور داره.

- تو نداری ؟ تویی که با کمربند افتادی به جونم غرور نداری ؟ تویی که به جرم آیلین نبودن تو انباری ویلات حبسم کردی غرور نداری ؟ تو که عین یه وحشی بهم تجاوز...

چشمای غرق خونش کار دستم داد و تو یه لحظه فاصله طی کرد و بازوهام رو توی مشتاش چنگ زد و با چشمای دو دو زدش تو چشمای دو دو زدم خیره نگاه کرد و گفت : دِ لامصب ، تا کی میخوای بزنی تو سرم ؟

- تا وقتی بتونم از خونت خلاصی پیدا کنم ، تا وقتی دیگه هیچ وقت نبینمت.

داد زد اینبار...

- مگه میذارم ؟ مگه میشه ؟ خیال کردی منم باباتم که بذارم باری به هرجهت بار بیای ؟ هنوز بچه ای ، بزرگت میکنم ، میفهمی آمین؟ بزرگت میکنم ، دنیا اون طرز فکر تو نیست ، دنیا پر از کثافته ، همه ، مثه آدم خوبای دور و برت نیستن ، حتی همه جمشیدخان هم نیستن ، من اگه غلطی کردم پاش وایسادم ، من اون شب خواستمت عذاب وجدانش هم تا ته عمر باهامه ولی بدون نمیذارم واسه خاطر اون یه شب یه عمر ازم سواری بگیری ، آرزوی اینکه منو نبینی هم به گور میبری ، تو گوشت فرو کن.

بهت داشتم بابت حرفاش ، بازوهامو که ول کرد خواستم از در بزنم بیرون که گفت : آخر هفته میریم مهمونی ، بعدازظهر میریم خرید ، از لباسای شما به ما خیری نرسیده پس باید خودم یه فکری بکنم ، با اون پسره ، چی بود اسمش ، هان سهراب هماهنگ کن میریم مزونش.

دست به کمر بردم و پوزخند رو زینت صورتم دادم و نگاهی به اون قد صد و نود تا انداختم و گفتم : اون وقت من هنوز قبول کردم با تو جایی بیام ؟

با استهزا به من دست به کمر زده خیره شد و چقدر این چشمای لعنتیش تو این حالت جذاب تر از همیشه هستن.

- یادم نمیاد نظری پرسیده باشم.

- پس بی زحمت با خورشیدجونتون برین خوش باشین.

- با اونم میرم ولی اینبارو میخوام با تو برم.

پوفی از سر حرص کشیدم و این مرد خدای زورگوییه.

********

سهراب با اون تیپ خاصش در رو باز کرد و حالا میفهمم که سهراب چقدر قدش کوتاهه.


romangram.com | @romangram_com