#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_297

لحن ترسناک تیام بچمو به تته پته انداخت و بچه یهو عینهو نوار رو دور پخش شروع کرد که...

- به خدا عمو وثوق اون روز تو راهرو به خاله عاطی گفت ، مگه تو نگفتی عمو ؟ همون روزه که خاله عاطی خوشگل شده بود تو تو راهرو بهش گفتی جیگرتو بخورم یه لب بهم بده.

وثوق کبود شد و عاطی به ثانیه ای عین جت در رفت و حالا یکی باید تیام رو با اون نیش باز جمع میکرد.

سارا که بی خیال حیا سر گذاشته بود رو شونه خاله مهری و قاه قاه میخندید و خاله مهری یا لب میگزید یا لبخندشو میخورد ، آهو هم سر انداخته بود پایین و من نمیتونستم درجه خندش رو تشخیص بدم.

تیام – داداش میدونم اول زندگیه ولی یه کم جلو بچه مراعات کنین ، شما هم آقا صیام همین الان از عمو وثوقت معذرت میخوای.

صیام – مگه دروغ گفتم ؟ واسه چی معذرت بخوام ؟ تازه مگه ایزل هر باز آیسانو بوس میکنه معذرت میخواد ؟ تازه من میخوام آمینو بوس کنم نه عمو رو .

دیگه اینبار من هم به خنده افتاده بودم و این بچه بزرگ بشه چی میشه ؟

وثوق – بچه که باباش این باشه ازش چه توقعی میشه داشت؟

تیام خندید و ثوق هم به خنده افتاد و چقدر خوبه که وثوق خوشبختی رو لمس میکنه.

********

برگه های پرینت شده رو زیر و رو میکردم و بی توجه طرف میز تیارم قدم برمیداشتم که گفت : چته تو امروز؟

سربالا گرفتم و تو صورت ته ریش دارش خیره شدم.

- هیچی ، کسلم ، دلم واسه جمشیدخان تنگ شده ، باید حتما برم دیدنش.

- اون وقت کسلیت فقط با دیدن اون بابای بی عاطفت رفع و رجوع میشه؟

- حق نداری به جمشیدخان...

- بابا تو دهنت نمیگرده نه ؟ این واقعیته ، واقعیت اینه که تو هیچ وقت نمیتونی به بابات بگی بابا.

روی صندای نشستم و دست بردم طرف پیشونیم و نالیدم که...

romangram.com | @romangram_com