#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_296


خندیدم و دستم بیشتر دور تن صیام به محبتم چنگ انداخته چنگ شد.

من این موجود تو بغلم آروم گرفته رو با دنیا هم عوض نمیکنم.

********

قاشق رو توی سوپ نیمه داغ گردوندم و گفتم : صیام یه دودقیقه بشین قربونت برم ، بچه مریض که اینقده نباید ورجه وورجه بکنه.

صیام با دست انداختن گردنم خرم کرد و من قاشق رو تو دهن کوچولوش هل دادم و اون کنار گوشم گفت : چه خوشگل شدی امروز.

بچه هیز هم به برکت وجود صیام خان دیدیم و حظشو بردیم.

تیام با تلفنش درگیر از پله ها پایین اومد و من پا رو پا انداختم و دامن تنگ یه وجب بالای زانوم بالاتر رفت و تیام رو به گل پسرش گفت : کمرت دیگه درد نمیکنه؟

صیام – نه .

تیام روی کاناپه جلوم روم نشست و بازوهای صیامش رو به دست گرفت و خیره تو چشمای گشاده شده به قول خودش همه چیزش گفت : از این به بعد همه چیو به من میگی ، آدم همه چیشو به باباش میگه ، مگه نه پسر خوب؟

از این سبک تربیت خوشم می اومد ، نه لوس کردنای خاله فریال رو داشت ، نه بی تفاوتی های جمشید خان رو.

وثوق و عاطی پر سر و صدا از در داخل اومدن و خاله مهری از آشپزخونه به جمعمون ملحق شد و کمی بعد آهو و سارا هم برای دیدن این بچه مثلا مریض سر رسیدن .

سارا از همون دم در رو بهم گفت : چه جیگر شده پدر سوخته.

تیام یه وری خند زد و نگاش زیر و روم کرد و من هم عجیب دلم میخواست برم یکی بخوابونم پس کلش .

صیام هم که قربونش برم نه گذاشت و نه برداشت یهو گفت : آره ، خیلی جیگر شده ، منم میخوام برم ازش لب بگیرم.

جمع ساکت شد و مات اون نیم وجب قد و بالای روی میز وسط ست کاناپه ها وایساده ، موند.

تیام – شما الان چی گفتی؟


romangram.com | @romangram_com