#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_295
به اون پدر نگران خسته خیره نگاه کردم و کی باورش میشه پشت این همه غرور این همه عشق پدری خوابیده باشه؟
- برو بخواب خسته ای.
یه وری خندش باز به چشم اومد و بینیم رو نرم کشید و گفت : خودت هنوز بچه ای ، اون وقت بچه من به تو میگه مامان ؟
- نباید بگه ؟ قرار شده فقط وقتی خودم و خودش دوتایی هستیم مامان صدام کنه.
- تو بیشتر از سحر براش مادری کردی.
- من عاشقشم.
گفتم و لبهام بی اراده به شقیقه صیام مریض احوالم چسبید.
به این همه عشقم به پسرش خیره نگاه کرد و گفت : آیلین هم میتونه صیامو دوست داشته باشه؟
و چرا فکر من با اسم آیلین به اون تخت بی نظیر اتاقش کشیده شد؟
- من هیچ وقت با روحیات آیلین آشنا نبودم.
- ولی انگار خیلی چیزا ازش میدونی.
- تو خسته نیستی ؟ من که خیلی خوابم میاد.
- بپیچون فسقله بچه ، نوبت رئیست هم میرسه.
- صدات واضح نمیاد انگاری.
بلند شد و برای بار آخر وسواسگونه پتو رو روی تن مادوتا مرتب کرد و گفت : خواهرزن شیطونی دارم.
و ایکاش میشد به این مرد گفت که آینده با آیلین برای توئه سراسر غیرت یه بن بست مخروبه است.
سر از در ِ در حال بسته شدت داخل کشید و گفت : راستی مرخصیات داره زیاد میشه ، گفتم که ماستاتو کیسه کنی.
romangram.com | @romangram_com