#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_292


- آمین...

نگام برگشت طرف اون مرد نگران تو قاب در.

- خوبی صیام؟

صیام محل به باباش هم نذاشت و باز تو بغل من پنهون شد و آخش در اومد و من قلبم وایساد از این آخ پردرد.

تیام با آخ صیام لبه تخت نشست و صیام رو از بغلم درآورد و گفت : کجات درد میکنه؟

صدای گرفته صیام و بعد سرفش مانع حرفش شد و تیام پدرانه ای خرج داد و سر صیام رو به سینه گرفت و چشم روی هم گذاشت و گفت : خوبی بابایی؟

صیام تقلایی کرد و بعد تو بغل من جا شد و تیام باز پرسید که...

تیام - کجات درد میکنه صیام ؟

صیام - هیچ جام.

تیام - مگه من به شما نگفته بودم از دروغ گفتن بدم میاد؟

صیام - مامان سحر دعوام میکنه.

تیام از شدت خشم چشم روی هم گذاشت و با اون صدای کنترل شده گفت : من نمیذارم.

صیام ترسید و باز چیزی نگفت و من لباس از تنش بیرون کشیدم و نگام روی کمر کبود صیام ثابت موند.

چشمای تیام به سرخی زد و رو به صیام گفت : کمرت چی شده بابا ؟

صیام از خشم باباش لرزید و گفت : هیچی به خدا...مامان به زور میخواست منو حمومم کنه ، من بزرگ شدم ، دوست ندارم یه خانوم منو ببره حموم...

من هم حتی میدونم که همه چیزم دوست نداره کسی حمومش کنه ، مرد کوچیک من حیا داره.


romangram.com | @romangram_com