#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_291

سالار که تو ماشین نشست حرفی زده نشد و سالار یه بار هم از تو آینه نگاهی به آهو ننداخت و آهو دلش پوسید بابت این دلخوری.

خیال کردی من دل ازت میبرم ، واسه اینه میگم ازت دلخورم

*******

از کنار تیام با اون یه وری خندش گذشتم و پا تند کردم طرف پله های طبقه بالایی که تا حالا ازشون استفاده نکرده بودم.

- صیام خوبه؟

- تو خوبی؟

- اجازه دارم برم بالا...رئیس؟

از گوشه چشم دیدم که چطور به ثانیه ای داغ کرد و من بی خیال اون مرد عصبی پایین پله ها ، پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم و با حس ششمم در دومین اتاق از سمت چپ رو باز کردم و دیدم که نازنینم روی تخت خوابیده و زیر نور چراغ خواب چقدر رنگ پریده و رنجور به نظر میاد.

کنار تخت روی دو زانو نشستم و دست میون موهاش بردم و همه چیزم چشم باز کرد و منو دید و دست دور گردنم انداخت و این بچه چرا تو این سه روزه این همه رنجور شده؟ و این تن چرا تا به این حد داغه ؟

- جون دلم چی شدی؟

بغض کرد و چیزی نگفت و هق هق کرد و من دلم پوکید از این همه غم.

- چی شده مامانی؟

سر از کنار گوشم بیرون آورد و خیره تو چشمام نالید که...

- مامانی؟

چی شدی عمر دلم ؟

- جون مامانی؟

- من می خواستم بیام پیش تو ،بعد...

romangram.com | @romangram_com