#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_289

صدای مامان لبخند نشوند رو لبم.

مامان - پرش نکن سالار ، آمین و باباش باید خودشون مسائلشونو حل کنن.

سالار - من چه کنم از دست شما دوتا که جمشیدخان از دهناتون نمیفته.

مامان - تو فعلا برو یه گلی به سر خودت بگیر نکنه آهو دلش به رحم اومد و یه گوشه چشمی مهمونت کرد.

سالار - من اگه بدونم با گل این خانوم ما رو آدم حساب میکنه سر که چیزی نیست کلهم وجودمو مجسمه گل میکنم میدم خدمتش.

مامان - این مجنون بازیا بهت نمیاد ، مثه بابات شدی ، وقتی اومد خواستگاری فریال همینقدر ذلیل بود.

سالار - ذلیل بود و هنوز دوسال از رفتن مامان نگذشته رفت زن گرفت ؟

مامان - بی منطق نشو سالار ، سارا بی منطقه بسه ،باباتون حق زندگی داره.

سالار دست تو جیب فرو برد و راهی سالن شد و مامان دست دور گردنم انداخت و کنار گوشم گفت : مثه اینکه آقا دکترمون ارادت خاصی به همه چیز مامان پیدا کرده.

- از اون بچه پرروئاست.

- شاید...

دستاش رو دوست دارم و مادرانه هاش عجیب به دل میشینه ، مامانم مامان نیست و این همه مامانه.

*******

سالار آینه رو روی صورت آهو تنظیم کرد و گفت : تحویل نمیگیری خانوم.

آهو نگاه به تاریکی شب دوخت و سالار رو پشه جمع هم حساب نکرد.

سارا چشم و ابرویی واسه سالار اومد و آروم گفت : داشتی داداش؟

سالار چشم غره رفت و باز آهو رو مخاطب قرار داد و گفت : سهراب دیروز زنگ زد گفت قراره باهاش بری شیراز واسه شوئه لباس.

romangram.com | @romangram_com