#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_288
حضور سالار رو کنارم حس کردم و گفتم : سالی؟
- جون سالی؟
- آهو رو اذیت نکن ، تو لیاقتشو نداری.
- لیاقتشو داشته باشم یا نداشته باشم نمیذارم یکی دیگه لایقش بشه ، آهو مال منه ، از وقتی دیدمش مال من بود ، یه غلطی کردم تا تهش وایسادم اون عین ماهی هی از دستم لیز میخوره و منو خراب تر میکنه.
- آهو بی کسه سالی.
- منو قبولم کنه همه کس دار میشه.
- با بابات چه میکنی؟ بابای تو عرس میخواد در شان خونوادش.
- بابای من از خداشه که آهو پسرشو قبول کنه.
- عوض شدی سالار.
- تو بیشتر ، چرا برق نگات گم شده؟
- دیگه امیدی نیست ، حتی به آینده هم امیدی نیست.
- هست ، اگه ثروت تیام و یه کم ساست خرج دادن تو باشه آینده ای هم هست ، همون آینده ای که دوسش داری ، بی خیال جمشیدخان ، تا حالاش بی اون بودی از حالاش هم بی خیال اون و آیلینی باش که یه بار هم واست تره خرد نکردن.
- اگه زمانی خواستم به همه دنیا خیانت کنم جمشیدخان آخرین نفرشه.
- دلگیر میشم ازت وقتی که این همه دوسش داری.
- بابامه.
- اون ناپدری هم نیست.
romangram.com | @romangram_com