#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_287

مامان - کوروش صبحی تو نونوایی گفت میرسونتت.

آرمان منو دم دستی ترین بشر موجود گیر آورد و یه ماچ رو لپم کاشت و من از حس خوب وجودش لبریز شدم.

سالار - یه زنگ به تیام بزن آمین.

مامان - بابت چی؟ آمین تا فردا تو مرخصیه.

سالار - دِ دردت تو جون سالارت ، چرا منو میزنی ؟ برو خفت اون بچه داداشتو بگیر که انگار بی منشیش کارای شرکتش راه نمیفته.

چشمک ته حرفش هم منو نشونه رفت و من نمیدونم که سالار چه اصراری داره به روابط حسنه من و پسردایی جان جانش.

گوشیم که روی میز لرزید از جا بلند شدم و این تیام صددرصدحلالزاده است.

- داشتم فکر میکردم که حلال زاده ای.

- منم داشتم فکر میکردم تو اون خراب شده کدوم نره خری باهات صحبت میکرد که به خاطرش تلفنو رو من قطع کردی؟

- مودب باش کمی ، خواهش میکنم...صیام برگشته خونه؟

- برات مهمه ؟ آمین برگرد ، حتما امشب برگرد ، به خاطر صیام برگرد.

- درست حرف بزن تیام ، صیام چیزیشه؟

- آمین تو هنوز بچه ای ، مونده تا بزرگ شی و حق تیک زدن با یکی رو پیدا کنی ، آمین تو ساده ای ، تشنه محبتی ، نمیخوام یه کثافت از راه برسه و خراب ترت کنه ، من اونقدراییم که فکر میکنی بد نیستم.

- ولی به نظر من تو بیشتر از اونیکه من فکر میکنم بدی ، در ضمن صیامو از طرف من ببوس و بهش بگو خیلی دوسش دارم.

- شب میبینمت.

- دیر میرسم.

قطع کردم و نگامو دادم به ویلا روبرویی و آیا این دکتر هم مثه کارن نقطه ضعف تیام ملکانه؟

romangram.com | @romangram_com