#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_286
سالار – سلام خاله خوشگله ، چطور مطوري؟
مامان - دارم ميگمت چرا اينجايي ؟
سالار – ميخواي برم؟
مامان – سالار...
سالار – جون سالار ؟ آخه خاله من نبايد يه خبر بدي بگي شيرينمون اينجاست؟
سارا – کو شيرين ؟ ما اينجا شيرين نداريم... سالار جون سارا شر نشو برو ، بذار اين دختره هم يه کم آروم باشه.
سالار – فعلا من به نيابت يکي ديگه اينجام و مامور و معذورم.
سارا – يعني خاک دو عالم درست وسط سر اونيکه تو رو نايبش کرده باشه.
سالار خنديد و رو کاناپه پخش شد و نگاشو دوخت به در اتاقي که آهو توش بس نشسته بود.
مامان شونه بالا انداخت و من خنديدم و سارا از اين مدل سمج داداشش عجيب خوشش اومد.
*******
آهو لقمه میگرفت و آرمان رو بچه دوساله فرض میکرد و لقمه میچوند تو حلق آرمان نیمه خواب و من بابت این همه حرصی که میخورد و بروز نمیداد لبخند رو لبم کاشته بودم.
سارا - سالار بین خودمونه ، راستشو بگو اون مطبت یه دونه مراجعه کننده داره؟
آهو - چه حرفا میزنی سارا ؟ مگه میشه مطب جناب دکتر از جنس مونث دقیقه ای خالی بشه ؟
سالار خیره آهو شد و من و مامان نگاهی رد و بدل کردیم و جفتی ریز لبخندی زدیم و من میدونم که سالار امروز از این همه متلک منفجر میشه.
آرمان - من دیگه برم ، سالار بیا و خوبی کن و منو برسون.
romangram.com | @romangram_com