#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_278


آهو - من برم یه آبی به دست و صورتم بزنم.

ریز خندیدم و نیشگون آهو جون رو پذیرا شدم.

آهو که رفت آرمان خودشو جلو کشید و گفت : من که میگم آهو از سر سالار زیاده.

سارا - به تو چه بچه ؟ کی میخوای این عادت خاله زنگ بازیتو بی خیال شی؟

مامان - حالا وقت این حرفاست ؟ فعلا باید سالار دنبال آهو بیفته.

سارا - موس موس هم بکنه .

سه تایی اینبار توپیدیم به سارا که...

- سارا...

سارا دست بالا برد و با ذوق خندید و گفت : خب خوشحالم بابا ، فکر کن داداشم عاشق شده.

تنهام دیگه نذار ، تو با منی هنوز

عطر تو با منه ، فردا داره به ما لبخند میزنه

*******

دستش نرم روی بازوم حرکت میکرد و من سرم رو بیشتر به اون حجم گرم آغوشش میفشردم.

- دلم تنگت بود.

- نه به اندازه من ، تو دخترمی ، وقتی نزدیکم نیستی دلم پر از نگرانیه ، تو همه چیز منی ، کاش بیای پیشم.

- تو چرا نمیای پیش من ؟ بیا و بس کن این گوشه نشینیو.


romangram.com | @romangram_com