#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_277
چقدر خوبه اینجام ، کنار آدمایی که عجیب دوسشون دارم.
مامان - چرا صیامو نیاوردین؟
سارا چشم و ابرویی اومد و مامان گفت : پس خبرایی بوده.
آهو - فرشته جون شروع نکن ترو خدا ، تا حالا دهنمون سرویس شده تا تونستیم اینو از دپرسی درآریم.
آرمان خندید و دست دور شونم انداخت و تو گوشم گفت : نبینم تو لک باشی.
دوسش داشتم ، با همه غریبگی اصل و نسبش دوسش داشتم و میدونم که تا ابد آرمان برای من عزیزترین برادر دنیاست.
دور هم که روی صندلیای تراس نشستیم سارا گفت : چه خبر؟
آرمان - سالار پریروز اینجا بود.
آهو ابرو تو هم کشید و مامان با همه توجهش به آهو گفت : مثه اینکه خبراییه.
سارا- چه خبری؟
مامان - یه خبرایی که داره این تحفه رو آدمش میکنه.
سارا غش غش خندید و گفت : این آدم نبودنشو خوب اومدی خاله.
مامان - مثه اینکه دلش یه جا گیر کرده.
نگاش رو از روی آهو برنمی داشت و من عاشق این نگاه فراری آهوام و اون لبخند نامحسوس روی لباش .
سالار برام عزیزه ، اونقدری که بخوام آهو مال اون باشه تا خوشبخت بشن.
سارا - دقیقا کجا گیرکرده برم تیریپ خواهر شوهر بازی درآرم.
سارا خودشو که به کوچه علی چپ میزنه آدم میخواد سر بذاره به کوه و بیابون و قبل این سر گذاشتن یه دور سر اینو تو جاش بگردونه نکنه فهمید میون احساسات دیگران نباید جفتک بندازه.
romangram.com | @romangram_com