#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_274
- حالا چرا حرص میخوری ؟ تو میتونی بیرون از اینجا وقتی این همه مرد هر روز با نگاشون وجبت نمیکنن هر طور دوست داری تیپ بزنی ، بحث من اینه ، بحث من اینه که وقتی یه مرد آشنا کنارته راحت تر میتونی تیپ بزنی .
- بی خیال شوهر خواهر ، من اینجوریم .
فقط نگام کرد و این مرد گاهی چقدر با قبلا هاش فرق داره ، اون وقتا از طعم کمربندش میلرزیدم و حالا فقط از این همه تغییرش.
*******
سارا حرصی کوله رو روی شونش جابجا کرد و بهم توپید که...
سارا - زود باش دیگه ، بیچاره صیام زیر پاش جنگل سبز شد.
کوله رو روی شونه انداختم و از اتاق زدم بیرون و سارا یه بند نق زد تو جونم.
خاله مهری و عاطی رو بوسیدم و وثوق به مسخره گفت : سفر قندهار که نمیری دختر؟
سارا براش زبونی درآورد و خاله مهری رو بغل کرد و صیام گفت : مامان بریم دیگه.
خندیدم بابت این همه هل بودنش و تیام باز یه وری خندشو به رخم کشید.
زنگ در خاله رو به طرف آیفون کشوند ، مکث خاله بابت باز کردن در دلمو به شور انداخت و دست خاله که روی دکمه باز کردن در رفت دلم به هم پیچید.
تیام قدمی جلو گذاشت و گفت : کی بود خاله؟
خاله نگاهی به صیام پر از ذوق انداخت و تو یه قدمی تیام وایساد و سر تیام رو به طرف خودش کشید و چیزی تو گوش عزیزکردش گفت و من دیدم که چشمای تیام چطور تو آنی غرق غضب شد.
خاله لبریز از نگرانی شد بابت برق نگاه تیام و گفت : جون من کاری نکنیا ، قسمت دادم مادر.
تیام نیم نگاهی به بچش انداخت و قدم برداشت طرف در و وثوق هم پشت بندش راه افتاد و من یه ندا دادم به سارا که حواسش به صیام باشه تا سر و گوشی آب بدم.
پشت وثوق که از در زدم بیرون و چشم غرشو تحمل کردم دیدم کسی رو که اصلا انتظار دیدنشو نداشتم.
romangram.com | @romangram_com